خلاصه وقایع قبلی: یک روز، سحر گاهان، در دهی آباد اتفاق عجیبی روی داد: تمام آدم های آبادی یکباره سر به نیست شدند و هیچ اثری از آنها باقی نماند مگر مشتی خاکستر. شاید خواننده این واقعه را افسانه ای بیش نداند، ولی چنین نیست، زیرا هر کس در جریان اختراعات و اکتشافات باشد می داند که در سالهای 1350 نوعی بمب بی سرو صدا کشف شده بنام «بمب نوترونی» که طی آن تعداد كثيري نوترون هاي درشت پرتاب شد و در پی آن خدمه توپ وتانك و افراد پياده نظـام دشمن فرضی یعنی موجودات زنده در جا منهدم شدند، بي آنكه كوچكترين آسيبي به وسايل و تجهيزات و ابنيه برسد. آنروز هم خواستند سلاح مرموز جدیدی را امتحان کنند، پس اهالي یک ده آباد را در نقطه ای دور افتاده و بدور از چشم خبرنگاران مورد هدف قرار دادند.
نتیجه: انسان ها بکل نابود شدند و از آنها جز مشتی خاکستر چیزی باقی نماند. در این آزمایش، کوچکترین آسیبی به جانوران آبادی وارد نیامد، اما اتفاقی ناخواسته حاصل شد و آن این بود که فقط و فقط گاو های آبادی دچار نوعی دگردیسی شدند. بدین معنی که کمر ها را راست کردند و روی دوپا راه رفتند. رد پايشان روي خاك نرم همانند برگ چناربود ولي دستشان مثل دست آدميزاد، اما طرح صورت و اندامشان همچنان گاو باقي ماند. دیگر اینکه، در اين تحــول گاوها به گونه اي محدود و ناقص از تعقل انسان بهره مند شدند. اين موجودات در كليات با هم وجه اشتراك زيادي داشتند. مثلآ اولين كاري كه كردند اين بود كه ديگربطويله نرفتند، بلكه مقيم خانه صاحبان از بین رفته قبلي خود شدند، یعنی گاو كدخدا در خانه كدخدا مستقر شد و گاب حسن در خانه حسن الی آخر.
دنباله داستان: گاب حسن كه قبلآ بعلت شرارت بدستور كدخدا دمش را بریده بودند، اينك، همانند آن دقايق، يكبار ديگر درد شديد بريده شدن دم را در باقی مانده دم خود احساس كرد. حال با توجه به نيمه تعقلي كه جديدآ در او حاصل شده بود، اين اقدام را عملي نادرست و ظالمانه تلقي كرد و بشدت عصباني شد و كف بر لب آورد و سپس بربالا ي بام رفت و آنچنان عربده اي كشيد كه ديگر گاوها از ترس بيرون ريختند. گاب حسن درحاليكه به زمين مزروعي سابق كدخدا و خانهءاو نگاه ميكرد با لهجه صاحبخانه متوفي خود يعني حسن چنين فرياد زد :
- مو تقاص مي گيروم. مو تا دنب كتخدانو نبروم ول كن نيوم. آي كتخدا، اگه مردي از خونت در آ.
گاو سابق کدخدا که اوهم آدم نما شده بود با شنيدن عربده هاي گاب حسن نشخوار خود را نيمه كاره گذاشت و داخل ايوان مشرف به خانه حسن شد. وقتي گاب حسن چشمش به گاو كدخدا افتاد، بشدت عصبانی شد، به نحوي كه از بام خانه بروي تل كاه پايين ديوار پريد. وقتي از ميان تل كاه با تقلاي بسيار بيرون آمد و با سرعت دويد گرد كاه مثل تودهء ابري به دنبالش روان شد. سپس خود را به خانه كدخدا رسانيد. داخل ايوان شد.
گاو كدخدا را كه هاج و واج گاب حسن را نگاه ميكرد از دم گرفت و ضمن حركاتي دوراني آن قدر گاو را به دور سرخود چر خاندكه گاو در اثر كيفيت گريز از مركز از زمين بلند شدو چون سرعت چرخش بيشتر و بيشتر شد، به صورت آتش چرخاني درآمد. وقتي فشار گریز از مرکز بيشتر از مقاومت مهرهء دم شد، دم گاو آدم نماكنده شدو تن بي دمش در هوا بحركت درآمد و به ضرب تمام از لب ايوان بلند به كف حياط سنگ فرش افتاد و در دم جان سپرد. اما گاب حسن در حاليكه دم خون آلود گاورا در دست داشت از ايوان به داخل حياط پريد و براي دقايقي ديوانه وار لاشه گاو كدخدا را بزير ضربات شلاق يا همان دم بريده گاو آدم نماگرفت. سپس لاشه گاورا از در حياط بيرون كشيد و آن را به پشت خانهء حسن یا بهتر بگویم خانه صاحب قبلی خودش انداخت. بعد به بالاي بام خانه كدخدا رفت و چنين فرياد زد:
- ايي كتخداي بي مروت بيخود و بي جهت دنب مو بريد. مگه مو چه كرده بودوم؟ بغير يگ َپر ينجه مگه مويي بيچاره چيز دييه اي خورده بودوم؟ حالا سزاشو كف دسش هشتم. ايي بي پدر مادر كه بناحق كتخداي ما شده بود هر وخ ما گاباي زحمت كش و شير ده از بغلش رد مي شديم با دنب مو يي بد بخت همه نا مي زد. اگه دوروخ موگوم بگيد دوروخ میگی.
در اين هنگام روي به گاوي كرده گفت:
- اوهوی ضعيفه، با تونوم. کو اون جوون خوش قد بالات؟ چه بلاي سرش در اومد، هان؟ يادت ميايه كه پاي همين درخت بيد چو جوري سرشو گوش تا گوش بريدن و بعد به همين شاخه «آونگونش» كردن و بعد گوشتشو تو بشقاب ملامين هشتن و خونه به خونه دادن؟
در اين هنگام شيون اين ماده گاو آدم نما به آسمان رسید و تمام گاوها به شدت به هيجان در آمدند و نعرهها زدند. حال گاب حسن ضمن بلند كردن دست انگشت يافته اش گفت:
- اگه گفتين برييه چی جيگر گوشه ايي مادر بيچاره نا قيله به قرمه كردن؟
سپس به يكايك گاوها نگاه كرد. گاوها كه هنوز ذهنشان ناقص باقی مانده بود هاج و واج به هم نگاه كردند. در اين هنگام گاب حسن با لحني آرام گفت:
- حالا موگوم برييه چي.
در اينجا صدايش يكباره به اوج رسيد و گفت :
- برييه ايكه ختنه سوران توله سگ قاسم بيد.
«کاوه» پس از چند روز اقامت در دره ای بهشت آسا، رخت سفر بر بست وصبحی با اتوبوس، روی صندلی پشت سر راننده، عازم تهران شد. چون شماري از مسافران درمسيرسوارميشدند، بهمين جهت تعدادي صندلی و منجمله صندلي كنار کاوه خالی بود. همين امرباعث دلهره و اضطراب او شد: دلهره ای توآم با فرضياتی گوناگون. البته كه در اين مسير و با اتوبوس اصلاٌ انتظار نداشت كه «نیکول کیدمن» كنارش بنشيند. ولی دلش ميخواست كه هركه می نشيند لا اقل زياد چاق نباشد، بوی طويله و پشم خيس و چلوپزخانه ندهد. نفسش طاقت فرسا نباشد و از همه بالاتر اورا بحرف نگيرد و ميوه نشسته وگوجه فرنگی له شده و نان وپنير و خيار و شيرنی مانده باصرار تعارفش نكند. البته، خود داخل كيف سامسونايتش يك فلاسک كوچك پراز آب جوش و يك شيشه پنجاه گرمی نسكافه نستله و شكر و قاشق چای خوری و يك ساندويچ گوشت پخته و دو عدد سيب رسيدهء تازه از درخت چيده و دو فنجان داشت. چرا دو عدد سيب و دو فنجان شايد اقدامي بود احتياطي براي روز مبادا.
چيزی نگذشت كه سوار شدن مسافران بين راه شروع و يورش به صندلی خالی كنار کاوه هم آغازشد. كار كمك رانند ه هم اين شد كه هركس را روی صندلی خودش بنشاند. کاوه منتظر ماند تا سوار كردن ها بانجام برسد تا بعد كتاب «Bittersweet» نوشتهء « Daniel Steel» را بدست بگيرد و بدين ترتيب آن مسافت شش ساعته را كوتاه كند.
اتوبوس تقريباٌ تكميل شد مگر صندلی كنار کاوه، ولی در آخرين نقطه كسي دست بالا گرفت. اتوبوس متوقف شد. مسافری روی پله اول اتوبوس ايستاد. كمك راننده و راننده و مسافران رديف های اول برای لحظاتی نفس ها را درسينه حبس كردند. مسافر با يك نگاه وجود تنها صندلی خالی کنار کاوه را دید. كمك راننده خود را مانند كتابچه ای نازك كرد و حتی روی داشبرد نشست تا سد راه نشود. راننده ترمز دستی را كشيد وچشم بمسافر دوخت. کاوه هم دیگرنفس نمی كشيد. كمك راننده مضطربانه به رديف های مختلف نگاه کرد. معلوم بود که چه فكری بسر دارد: ميخواست ببيند آيا ميشود مردی را از كنار زنی بلند كند تا آن مرد را كنار کاوه بنشاند ولی مسافر وقعی بکمک راننده نگذاشت.
کاوه با نگاهی این مسافر را ورانداز كرد. وقتی نگا هشان بهم تلاقي كرد، معلوم شد که مسافر تازه وارد از اراده ای آهنین برخوردار است. بعد همانند كمند اندازان قديم حلقه را برگنگره ای انداخت واز پله دوم بالا آمد. کاوه تا آنجا كه ميتوانست پر لباسش را از كف صندلی خالی جمع كرد و سرش را پايين انداخت. وقتی مسافر نشست، از زير چادرش عطر «كارتيه» بمشام رسيد.
جوان بود. قامتش از دختران ايرانی بلندتر. گيسوان زير مقنعه اش مشكی. پيشانيش بلند. صورتش گرد. ابروانش دست نخورده. چشمانش سبز! لبانش پر. گونه هايش برجسته، با دو چاهك بر گونه. دستانش لبريزازنشاط و شادابی جوانی. انگشتانش سفيد و كشيده. وقتی جابجا شد و چادر از روی دامنش بكنار رفت و شلوار مشكيش نمايان شد، کاوه دید که رانهايش پر و كشيده اند و سالم و توانا. گرچه فرصتی نبود ولی با يك نگاه دريافت كه او همان ونوس افسانه ايست اما در زيرديبای سياه. کاوه كتاب را همچنان در دست داشت و بحساب خود مشغول خواندن، ولی از زير چشم ميديد كه مسافر بشدت او راتحت نظر قرار داده است.
نيم ساعتی گذشت. کاوه كيفش را باز كرد. فلاسك كوچك را در آورد. گرچه بمسافر نگاه نميكرد، ولی زير چشمي ميديد كه مسافرمواظب حركات او است. فلاسك را ميان دو پا گذاشت. فنجان ها را در آورد. در شيشه نسكافه را بازكرد و باندازه در هر يك قهوه و شكر ريخت. آب جوش جاری كرد. عطر دلپذر قهوه با عطر «كارتيه» در هم آميخت. همانند دو پيچك در هم تنيدند و بر هواخاستند. در خلال اين مدت راننده از داخل آينه، چشم از آنها بر نمي داشت. كمك راننده پشت به شيشه جلو چارچشمي مواظب حركات كاوه و مسافر تازه وارد بود. هر دو منتظر بودند تا مسافر شكايت كند و راننده مقابل اولين پاسگاه متوقف شود و كاوه را تحويل مأمورين دهد. کاوه هم محض احتياط اصلاّ حرف نزد. سربطرف مسافر نچرخاند. فقط يكی از فنجانها را روی كيف بسوی مسافر لغزاند. مسافر هم بي آنكه حرفی بزند، فنجان را برداشت. كمك راننده بي اختيارصداي «هقي» از حلقومش پريد. راننده بي جهت مشت بر بوق کوفت. كاوه و مسافر بغل دستيش هردو آرام آرام قهوه هايشان را خوردند. در اين هنگام مسافر گفت:
- خستگي از تنم رفت. اصلاٌ فكرشو نمی كردم. کاوه گفت :
- من هم همین طور. مسافرگفت:
- رفته بودم ديدنی. کاوه گفت:
- منهم همينطور. مسافرگفت:
- دانشجو هستم. کاوه گفت:
o معلومه. مسافرگفت:
o ولی شما استاديد؟ کاوه گفت:
o آفرين. لابد بطبيعت هم علاقمنديد؟ مسافردرجواب گفت:
o خيلی. مگر ميشه آدم بياد اينجا و سری به در ودشت نزنه. کاوه گفت:
o عجب. مسافرگفت:
o چرا؟ کاوه گفت:
o تقارن. مسافرگفت:
o «چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد». کاوه مات و مبهوت اورا نگاه كرد و گفت:
o «دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را». مسافرگفت:
o «اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست». کاوه گفت:
o «تو كدامي و چه نامي كه خوب خرامي». مسافرگفت:
o «ياد بادآنكه سر كوي تو ام منزل بود». کاوه گفت:
- بغير از شعر چه مشغولياتی داريد؟ مسافرگفت:
- گفتم كه طبعيت. چه جور؟ يادداشت خاطراتش را در آورد و بدست کاوه داد:
<ديروز يكساعت بغروب مانده بدشت رفتم. بسوی زمين های زير كشت. تا آنجارفتم كه ديگر اثری از آدم و آدميزاد نديدیم: دشتی پوشيده از زمين يونجه و شبدر و گندم وبوتهء لوبيا و بوتهء سيب زمينی. ولی حاشيهها را دوست دارم. آنجاكه پونه و گل پيچك و بنفشه می رويد. درختان كبوده و صنوبر در غروب آفتاب مسحورم ميكند. بازگشت كبوترها و كلاغها را می ستايم. صدای جيرجيرکهای دور را در سكوت دشت ميپرستم. دوست دارم راه بروم و زمين و آسمان را در خلوت غروبگاهان تماشا كنم و قطره قطره عصارهاش را در شيشه دل بچكانم. شيفته گلهای شقايقم، ولی در ميان همه گلها گل بسياركوچكی هست كه ميان پونه ها و ديگر علف های آزاد ميرويد. پنج گلبرگ آتشين دارد. اسمش را نميدانم ولی با من حرف ميزند.> دراين هنگام کاوه در كيفش را باز كرد و مشغول جستجو شد. مسافرگفت:
- پی چی ميگردين. کاوه گفت:
- پی يادداشت خودم. مسافرگفت:
- برای چی. کاوه گفت :
- تقارن.
بهرحال يادداشتش را بدست مسافر داد. چنين نوشته شده بود: «گل كوچك پنج پری هست كه خيلی دوستش دارم. اين گل كوچك در كناره جادههای هم مرز زمين هاي زراعتي ميرويد. گلی است منحصر بفرد. اين گل با من حرف ميزند. وقتی بار اول خم شدم تا بويش كنم گفت:
o نزديك نشو. مرا بو نكن. دست نزن. فقط نگاهم كن. گفتم:
o احساسی بس نيرومند فرمان ميدهد كه دستت بزنم. گفت:
o اگر دست بزنی و مرا بو كنی، بعد دلت ميخواهد مرا بچينی و بخانه ببری و توی ظرفي بگذاري و بقول خودت بهره مند شوی. نه اين كار را نكن. فقط نگاهم كن. گفتم:
o آخه. گفت:
o اگر دلت بخواهد من مي توانم بگونه اي با تو باشم. گفتم:
o چطور؟ گفت:
o تصوير من در ذهن تو می تواند زنده و جاويد بماند. هميشه با تو بماند. من اينك درذهن تو هستم. مراعزيردار. بگذار بمانم. نزد تو بمانم. هروقت تو بخواهی مثل آبشاري فرو مي ريزم. بيا تا با هم پيمانی ببنديم. پيماني ابدي. تا هستم و هستي باهم باشیم. اگر سال آينده به اينجا آمدی، شايد مرا نبينی. شايد زير سم گاوان و گوسفندان ریشه كن شده باشم. ولی تو بزندگي جاويد فكركن. گفتم:
o باشد. بگذار خوب نگاهت كنم. بگذار تصويری روشنتر از تو در ذهنم جای بگيرد. رنگ تو. بوی تو. قامت موزون تو. نه اسمت را ميدانم و نه مي پرسم.
سپس سر بالا گرفتم. قله كوه زير پرتو طلايی غروبگاهان مطلا شده بود. باد نسبتاٌ شدیدی می وزيد. كبوده ها و صنوبرها زير فشار باد سر خوابانده بودند. كلاغها و كبوترها باز ميگشتند. عطر گل يونجه و شبدر در هوا جاری بود. همه جا ساكت بود. وقتی به گلم نگاه كردم، در تاريكی سرشب ديگر نديدمش. با احتياط پايم را برداشتم و با قطره ای اشك وداعش گفتم. بازگشتم. ناگهان ميان راه صدايی را شنيدم كه ميگفت:
گر حديثی هست با يارست و با اغيار نيست. من گلی را دوست ميدارم كه در گلزار نيست.»
وقتي در آن روز بهاري سال 1376، در يكي از كوچه پس كوچه هاي سلسبيل، در چوبي رنگ و رو رفته اي باز شد و از ميان آن دختري جوان بيرون آمد، ساعت كمي از دوازده ظهر گذشته بود. اين دختر كه رسماٌ «ليلا» نام داشت ولي خودرا ليلي بر وزن «خيلي» معرفي ميكرد مقنعه اي مشكي همراه با چانه بند بسر و مانتوي بلند و گشاد بتن و شلواري مشكي تاروي كفش بپا و ساكي در دست داشت.
اكر سي سال پيش ليلا از اين كوچه مي گذشت، قطعاٌ به آشنايان زيادي بر مي خورد اما نه حالا. پس سرش را پايين انداخت و گاهي از پياده روي باريك و گاهي بعلت مسدود بودن آن از خيابان پر وسيلهء نقليه، جان بر كف براه خود ادامه داد . اگر كسي ليلا را تعقيب ميكرد شايد نيمه راه از اين كار منصرف ميشد، چون ليلا راهي گويي تا ابديت را در پيش گرفته بود. آنقدر رفت ورفت تا به نقطه اي بدل شد. حال جلوي دري ايستاد و زنك آن را بصدا در آورد. صدايي از بلندگويي افاف پرسيد:
- كيه؟ كه ليلا گفت
- منم، كوكب خانم، ليلا.
در با تلق اف اف باز و ليلا در ميان زمينه تاريك در گاه ناپديد شد. بعد در با تلق ديگري آهسته بسته شد.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر پيكاني با آرم آژانس جلوي همان در متوقف شد و راننده زنگ را فشرد. صدايي پرسيد:
- كيه؟ كه راننده خو د را معرفي كرد. بعد از بلند گو شنيده شد:
- الان مياند.
پس از دقيقه اي در باز و ازدرون فضاي تاريك و سياه درگاه، خانمي پديدار شد. براي لحظه اي كه اين خانم جوان در آستانه در مكث كرد، پورتره اي زنده از دختري بوجود آمد كه مانتويي مغز پسته اي بتن و روسري زمينه سفيد گل قرمزي بسر داشت. كفشهاي ورني خاكستريش لژ دار بود. وقتي اختلاف فشار هواي داخل راهرو و خيابان موجب گرديد تا اين مانتوي «ژرسره» مانند آبشاري بحركت در آيد از زير آن شلوار استرچ سفيدي پديدارشد. دو حلقه گيسوي «هاي لايت» شده مثل رشته اي طلا بصورت فنري لوله اي از زير اين روسري تا روي گونه ها معلق بود. بربالاي آن پيشاني بلند، دسته اي گيسوي طلايي لبه روسري و پيشاني را مثل گلهاي وحشي ميپوشاند. دو ابروي تاتو شده، با انحنايي بسيار هنرمندانه، مرز پيشاني بلند و مسطحش را تعيين ميكرد. زير اين ابروان، دوچشم پر مژه كه با كشيدن آي لش خيلي بلند تر بنظر ميآمد قرار داشت. هر وقت اين مژه هاي خميده به هم ميرسيدند گويي خورشيد نيمروز يكباره غروب ميكرد، سپس با چنان مكثي كه گويي سالها بدرازا ميكشيد باز ميشد. حال انگار نور افكني ازدرون شب تاريك يكباره روشن و از ميان عنبيه اي به سبز ي زمرد شعله اي سبز ساتع ميشد. دوگونه برجسته مثل دو گلبرگ محدب با هارموني ملايم به رخسار اندكي تكيده اش منتهي ميشد. اگر كسي فرصت مييافت تا به لب هاي اين زن جوان نگاه كند، ميديد كه از پس اين لب هاي برجسته هميشه نيمه باز، بخشي از دندان هاي بالا به سفيدي برف نمايان است. وقتي سفيدي دندان ها بيشتر ميشد دو فرورفتگي روي رخسارش مثل دواير متحدالمركز حاصل از سقوط دو ريزه سنگ در استخر پديد ميآمد و بعد آرام آرام ناپديد مي شد.
راننده كه با سري چرخيده براست مات و مبهوت او را نگاه ميكرد، وقتي صداي بسته شدن در راشنيد، از برخورد عطر «ايسي مياكي» با تكاني بهوش آمد و سويچ رادر جا چرخاند و از داخل آيينه با صدايي لرزان پرسيد:
- كوجا تشتيف مي برين؟ خانم جوان در جواب گفت:
- ميدان محسني.
ماشين برا ه افتاد و راننده از هر فرصتي استفاده كرد تا از داخل آيينه به اين سر نشين نگاه كند. در دل آرزو ميكرد كه اين سفر بي انتها باشد. وقتي سرنشين دست دراز كرد و دو قطعه هزار توماني سبز به راننده داد، راننده اول نميخواست بگيرد، ولي در پي اصرار سرنشين تسليم شد، اما كوشيد تا يك قطعه را پس بدهد كه خانم جوان پياده شد و بي آنكه تامل كند دور شد.
وقتي اين سرنشين كه همان ليلا بود از اتومبيل پياده شد و در امتداد پياده روي جنوبي ميرداماد و منتهي به ميدان محسني براه افتاد، راننده دلش نيآمد كه حركت كند . پس همچنان زير تابلوي ايستادن ممنوع ماند تا ليلا از نظر ناپديد شود و اميد او هم قطع.
هر پير و جواني كه ازكنارليلا ميگذشت بي اختيار به او خيره ميشد، زيرا علاوه بر سيماي دلفريب، چيز هاي ديگري هم مزيد بر علت بود و آن برجستگي ها و فرورفتگي هاي اندام ليلا بود كه با تاكيد فراوا ن از زير آن مانتوي َژرسه مثل امواج متلاطم دريا بالا و پايين ميشد يا چرخشي دوراني داشت.
ليلا جلوي ويترين مغازه هاي جواهر فروشي درنگ بيشتري ميكرد و همين درنگ موجب راهبندان ميشد. جلوي يكي از اين ويترين ها دختري جوان و مردي سرطاس بالاتر از سي سال ايستاده بودند. ليلا عمدآ كنار دختر ايستاد و بجلو خم شد و ظاهرآ به طلاها نگاه ميكرد . در اين هنگام با چشمان نامرئي زنانه ديد كه توجه مرد سر طاس باو جلب شده است. پس حلقه كمند را تنگتر كرد. وقتي دختر همراه مرد سرطاس پرسيد:
- احمد اين چطوره؟
سپس با انگشت حلقه اي را نشان داد از احمد جوابي نشنيد. سرچرخاند وديد كه احمد با دهاني باز مثل مجسمه ها به ليلا خيره شده است. دوباره گفت:
- احمد با توام. حواست كجاست؟
و قتي سر بر گر اند و ديد كه حواس احمد كجاست، با كيف خود چنان ضربه اي به سر احمد زد كه بند كيفش پاره شد و گفت:
- مرتيكه بي شعور.
سپس با قيافه اي بر افروخته و خجلت زده به لبه خيابان رفت و از قضا تاكسيي خالي از را ه رسيد و دختر هم سوار شد و تاكسي براه افتاد. مرد سر طاس هم بيفايده بدنبال تاكسي دويد. بعد بطرف اتومبيل خود كه قبض جريمهاي هم روي شيشه اش الصاق شده بود رفت و با عصبانيت آن را روشن كرد و با سر و صداي زياد براه افتاد.
ليلا كه از شيرين كار ي يا بعبارتي شيطنت خود راضي و خوشحال بنظر مي رسيد، داخل پاساژ شد. يك بيك ويترين بوتيك ها را ورانداز و هر بار فتنهاي برپا كرد. تا اينكه مقابل بوتيكي ايستاد و به تماشا پرداخت. دوباره با چشم نامرئي ديد كه مرد جوان مغازه دار از بوتيك بيرون آمد. سپس وجود اورا كنار خوداحساس كرد. صداي قلب مرد جوان را همانگونه شنيد كه از گوشي طبابت شنيده شود. صداي تنفس و خشكي دهان و كشيده شدن باتأ ني زبان بداخل دهان درست مثل مارمولكي بود كه بخواهد د ر تابستان بزور داخل شكاف سنگ داغ كوه شود. بهر مصيبتي بود جوان اندكي لبان خود را مرطوب كرد و گفت:
- لباس هاي شيك تازه اي همين الان از فرانسه رسيده كه تازه ميخواييم بچنيم تو قفسه. اگر دوس دارين تشريف بيارين تو تماشا كنيد. ضرر نداره.
ليلا با چشماني بسته سر بالا گرفت. سپس با مكثي هيپنوتيز كننده پلك ها را باز كرد و درپي آن جوان احساس كرد كه پتكي بسرش خورده است.
ليلا بي آنكه حرفي بزند داخل بوتيك شد. فروشنده هاي معمولآ بسيار جوان و غیر کاسبکار مغازه هم هر يك بنحوي ازخود واكنش هاي نشان دادند. يكي تظاهر كردكه مثل او خيلي ديده است. ديگري دچار تپش قلب شد. پادوي بوتيك هم كه پسر بچه كم و سن وسالي بود به آقا «فرهاد» صاحب بوتيك چشم دوخت تا اگر قصدپذيرايي دارد مثل تير از جا بپرد.
فرهاد يا همان جواني كه ليلا را بديدن لباس ها دعوت كرده بود، خود راهنمايي را بعهده گرفت. حال ضمن اشاره به همكاري بنام جواد گفت:
- اون باروني هاي ايتاليايي را بيار تا خانم ببين.
سپس ضمن كمي جابجا كردن صندلي خالي كنار ميزكار مغازه، ليلا را مخاطب قرار داد و گفت:
- بفرماييد بشنيد.
بعد بي آنكه نظر ليلا را بخواهد به پسرك پادو اشاره اي كرد كه اوهم از جا جست. ليلا روي صندلي نشست و پايش را روي هم گذاشت. پسرك پادو هم با يك قوطي پپسي قاچاق و ليواني داخل سيني آمد و پپسي و ليوان را روي ميز عسلي جلوي پاي ليلا گذاشت و با اشاره فرهاد از مغازه بيرون رفت. حال فرهاد قوطي را برداشت و پس از بلند كردن حلقهء قوطي، آنرا بالا كشيد و در پي آن صداي خروج گاز بگوش رسيد. اتفاقا قطره اي تغيير جهت داد و روي گونه ليلا نشست كه فرهاد با يك خير قوطي دستمال كاغذي را آورد و جلوي ليلا گرفت تا خود دستمالي بردارد.
ليلا لبهء آزاد دستمالي را با دو انگشت گرفت و وقتي خواست آنرا بيرون بكشد قوطي هم همراه آن بلند شد كه فرهاد همگام با ليلا پوز خندي زد وقوطي را كه ميرفت از كاغذ جدا شود و بزمين بيفتد در هوا گرفت. ضمن اين كار دستش هم با دست ليلا تماس حاصل كرد و در پي آن تنش مثل كسي كه كلسيم تزريقش كنند گركشيد و ليلا هم اين اشتعال را براحتي احساس كرد.
فرهاد هرچه مانتو و روسري وبلوز وكفش خارجي و داخلي داشت همه راجلوي ليلاكوه كرد. لا اقل يكساعت اين نمايش بدرزا كشيد. در خلال اين مدت ليلا به ارزيابي فرهاد و نه لباسها ادامه داد. اين ارزيابي چنين بود:
<بلند قد. خوش قامت، مو مشكي كه دسته ای از آن بي اختيار روي پيشاني ميريزد و هنگام راه رفتن مثل شاخه نخل در باد ساحل دريا ميرقصد. ابروانش كشيده. چشمانش آبي. مژگانش سياه. بيني اش قلمي وخوشقواره اما بااندكي تحدب روي آن وگونههايش نسبتا پر و لبانش درشت و دندانهايش سفيد و چانه اش چهارگوش. پيراهن وشلوار لي آبي رنگي با كمر بند پيركاردن به تن وپوتيني آلبالويي بپا و بالاخره سني كمتر از سي سال.>
در اين هنگام ليلا بساعتش نگاه كرد و ظاهرآ باخود ولي بلند گفت: واي واي خدا مرگم بده. ديدي حواسم رفت. ببخشيد تلفن خدمتون هست؟ كه فرهاد موبايل خود را از جيب بغل شلوار بيرون كشيد و دودستي به ليلا داد. ليلا تلفن را گرفت و پس از گرفتن شماره اي و مكثي طولاني صدايي گفت:
- الو؟ مامي؟ منم «ليلي». تو ميدون محسني هسم . ببخشين كه دير كردم .
بعد قريب به نيم دقيقه مطالبي كه براي فرهاد نامفهوم بود ردوبدل شد. سپس ليلا گفت:
- چشم مامي، همين الان با آژانس ميام. بعد تلفن را به فرهاد داد و گفت:
- شما اين نزديكا آژانس ندارين؟ كه فرهاد گفت:
- مسيرتون كدوم طرفه؟
- خيابون زعفرانيه.
- اتفاقا من بايد برم خيابون فرشته اگه اجازه بدين شما را هم سرراه مي رسونم
- نه نمي خوام مزاحم بشم.
- مراحم ميشيد. فكركنيد ما آژانسيم، ليلي خانم . سپس رو به يك از حاضرين كرد و گفت:
- داوود جون ، سويچ پهلو ته؟ كه داوودبا اشاره سر گفت بله و بعد فرهاد گفت:
- پس بي زحمت ماشينو بيار جلو مغازه كه داوود براي آوردن ماشين از مغازه خارج شد. وقتي «اوپل كرساي» شكلاتي رنگ جلوي مغازه ايستاد فرهادرو به ليلا كرد و گفت:
- بفرماييد بريم.
ليلا از جابلند شد و ضمن خداحافظي با همه خرامان از بوتيك خارج شد. داوود هم از اتومبيل پياده شد ولي در پياده روايستاد. فرهاد بسبك فيلم هاي هاليوود درباز اوپل كرسا را گرفت و وقتي ليلا سوا ر شد آنرا بست و خود درصندلي راننده قرار گرفت. لحظهاي بعد اتومبيل از جا پريد و پس از چرخيدن دور ميدان مسير شمالي حاشيه ميرداماد را پيش گرفت و از كنار پل ميرداماد وارد مدرس شد و بعد پا را روي گاز گذاشت كه عقربه روي صد وبيست رفت و لي نزديكي هاي ظفر بفراست افتاد و با خود گفت: <اي دل غافل اينجور كه من دارم ميرم يه دقه ديگه ميرسم زعفراينه. منكه با اين دختره حرفي نزدم، تلفني نگرفتم.> پس پايش را از روي گاز برداشت و گفت:
- ليلي خانم، الان ساعت نهه . منم ناهار چيزي نخوردم كه ليلا هم از دهانش پريد و گفت:
- اتفاقآ منم نخوردم. باشه من توي ماشين ميشينم شما بريد يه چيزي بخورين. عيبي نداره. من يه ده دقيقه اي صبر مي كنم. فرهاد گفت:
- اگه اشكال نداره يه تلفني به ماميتون بزنيد و بگين كه سرراه يه چيزي ميخورين و بعدميآين خونه.
- واي ، خدا مرگم بده. مگه ميشه. مامي پوس از سرم ميكنه.
- حالا يه امتحاني بكنيد. و بعد موبايل را به ليلا داد.
وقتي ليلا شماره مي گرفت صداي ضربان قلب فرهاد حتي در گوشي تلفن هم شنيده ميشد. پس از چند ثانيه صداي بله اي شنيده شد. ليلا گفت:
- مامي، منم، ليلي. ميگما. تصادفي «آكاشا» را ديدم. صداي شنيده شدو ليلا گفت:
- ميگه يه هفته اس از «لوس آنجلس» اومده . فردا هم پرواز داره. ميشه سرراه يه ساندويچي براش بخرم . ترا خدا ، مامي. قول ميدم تا نيمساعت ديگه بيام خونه. صداي شنيده شد و بعد ليلا گفت:
- اگه راضي شد حتما ميارمش يه تك پايي شما ببينديش. «تنكيو» مامي.
دراين هنگام فرهاد كه خود را خوش بخت ترين مردان عالم ميديد و از بدست آوردن ليلا بخود مي باليد گفت:
- توخيابون ما، منظورم فرشته اس، يه رستوران خيلي خوبي هس. بيشترش خارجيا ميان . اگه موافق باشين بريم اونجا كه ليلا هم راضي شد.
فرهاد سرچهارراه الهيه براست پيچيد و پس از عبور از نان لواشي داخل خيابان فرشته شد و چند دقيقه بعد جلوي رستوران ايستاد و با اشاره اومسؤ ل پاركينگ هم بجلو آمد كه ضمن باز كردن در طرف سرنشين آنرا همچنان بازنگهداشت تا ليلا پياده شود وسپس ماشين رابه پاركينگ ببرد.
ليلا و فرهاد هم از ميان در باز نگهداشته رستوران گذشتند. و چند دقيقه بعد طرفين ميزي نشستند و «منو» را بازكردند. فرهاد كه زير چشمي حاضرين را نگاه ميكرد بخوبي ميديد كه همه به او غبطه ميخورند. پس او هم از اينكه توانسته بود چنين صيدي بدست آوردبخود می باليد. دراين هنگام ليلا «منو» را روي ميز گذاشت و گفت:
- بنظر توچي سفارش بديم؟ كه فرهاد گفت:
- هرچي دوست داري. تا تو فكراتو بكني من هم ميرم دستمو بشورم.
ولي يكراست بطرف سرگارسن رفت و براي چند ثانيه با اوصحبت كرد. سپس به دستشويي رفت و درحاليكه دستمال كلينكسي را در دست مچاله ميكردبه ميز بازگشت. ليلا گفت:
o تو چي انتخاب مي كني؟
فرهاد دستش را روي نوشته هاي انگليسي گذاشت و گفت:
اينجا غذاهاي فرنگيش خيلي خوبه. حالاامشب تو هم بد بگذورن . ليلا هم از خدا خواسته گفت:
o پس هرچي برا خودت سفارش دادي برا منم بده.
وقتي سر گارسن با اشاره فرهاد بجلو آمد فرهاد گفت:
o لطفا از اين و اين واين و… سرگارسن هم متقابلا گفت:
o اطاعت ميشه و رفت.
چند دقيقه نگذشت كه گارسني با سيني ماءالشعير «دلستر» بطرف ميز آمد و ضمن گذاشتن دو ليوان بلوري دسته دار مقداري ماء الشعير در هر ليوان ريخت. كف سفيدي تا لبه ليوان بالا آمد و گارسن هم از كنار ميز به پيشخوان آشپزخانه بازگشت. حال فرهاد رو به ليلا كرد و گفت:
- پس چرا معطلي؟ در اين هنگام فرهاد ليوان خود را برداشت و مكثي كرد تا ليلا هم ليوانش را بر دارد و سپس ضمن زدن ليوانش به ليوان ليلاگفت:
- بسلامتي ليلي خانم و آشنائيمون.
پس از نوشيدن جرعه اي طولاني فرهاد باسبيلي پوشيده ازكف دوباره گفت:
- اولين باريه كه به بوتيك ما اومدي؟ كه ليلا درجواب گفت:
والله چي بگم، من معمولآ لباسامبو از خارج ميخرم اما هيشكي مانتواش مثل مانتواي خودمون نيس. گاهي تو بوتيكا سر مي زنم ببينم جنس خوب چي دارن.
- خارج از كجا خريد مي كني؟
- امريكا. يعني ددي اونجان.
- ولي اين بلوزت كه فرانسويه.
- والله خودشون كه «لوس انجلسن» اما هر وقت ميان ايران يه تك پايي هم سر راه فرانسه ميمونن تا هم سري به ويلامون بزنن وهم خريد كنن. البته مامي هم يه پاشون اينجاست يه پاشون اروپا و امريكا.
- خودت چي؟
- منم مرتب ميرم، اما مث مامي گير داداشم. منتظريم سربازيش تموم بشه وپاسشو بگيره و بعد همه بريم.
- خودت چكار ميكني؟
- دانشگاه ميرم.
- چه رشته اي؟
- زبان.
- إ . مث من.
- هم كار و هم درس؟
- دانشگاه برا من درس نداره. گاهي يه سري ميزنم. استاداش همه تو چنگ خود مند. ولي خب بايد صبر كنم تا تموم بشه.
در اين هنگام گارسن با سيني «اوردوور» بطرف ميز آمد و وقتي آنرا روي ميز چيد گفت:
- ميگوي «نيو اورلئان» كه سفارش داديد. تا كورس بعدي اگه فرمايشي هس بفرماييدكه فرهاد گفت:
- اگه كاري داشتيم خبرتون مي كنيم.
فرهاد وليلا هر دو بظرف «اوردوور» خيره شدند . فرهاد قبل از اينكه دست به غذا بزند گفت:
- راسي ميدنوني «ِدیلار» چيه؟
- مث اينكه توي شمال درست ميكنن؟
- آره. ميگما نكنه اين همون «ِدیلار» خودمونه. ميگه ميگوي «چي چي اولان».
سپس با سر چنگال مقداري از سس روي ميگو را برداشت و پس از مزه مزه كردن گفت:
o همه چي داره بغير نعناع.
ليلا هم مقداري سس در دهان گذاشت و گفت:
o كرفس هم داره. آب ليمو هم بهش زده. من هروقت ميرم امريكا رستوران خيلي از اين جور غذاها ميخورم.
در اين هنگام فرهاد سر چنگال را روي ميگو گذاشت و لي فشار نداده ميگو مثل ميگوي زنده از بشقاب بيرون پريد. حال ضمن خنده گفت:
o مث اينكه هنو زنده اس.
o هر دو خنديدند.
وقتي دوباره سعي كرد چنگال را فروكند باز هم ميگو از زير چنگال بگوشه ديگر ميز پريد. در اين هنگام ليلا با سر ناخن واز كن.
فرهاد بلند تر از چنگال ميگو را گرفت و به فرهاد گفت:
دهنتو چشمها را بست و دهانش را تا آنجا كه امكان داشت بازكرد. حال ليلا ميگو را در دهان فرهاد گذاشت ولي پيش از اينكه بتواندانگشتانش را از دهان فرهاد بيرون بكشد، فرهاد آرام انگلشتان ليلا را گزيد و ليلا هم ضمن گفت آخ دستش را عقب كشيد. اينك فرهاد گفت:
o چقدر خوشمزه است. بزار اينيار من بزارم دهنت.
وقتي چند عدد ميگوي «اردوور» تمام شد فرهاد گفت:
o كاشكي يه صدتاي سفارش داده بوديم.
در اين هنگام گارسن باسيني به ميز نزديك شد و پس از چيدن محتويات گفت:
o «اسكاچ برات»
و با تعظيمي دور شد. فرهاد و ليلا كه هر دو اين اسم غذا را« اسكاچ برايت» شنيده بودند به غذا خيره شدند. بعد ليلا قاشق كنار سوپ را برداشت و پس از هرتي بالا كشيدن گفت:
o يه دفعه امريكا من اصليشو خوردم . اون كجا اين كجا. اين مثل همين سوپ جو خودمونه.
وقتي فرهاد هم قاشقي خورد گفته ليلا را تأييد كرد و گفت:
o والله باقلا قاتق خودمون خوشمزه تره كه ليلا پرسيد:
o پس رشتي هسي؟
o مازندرانيم.
o تنها زندگي مي كني؟
o بله. اين دست اون دس ميكنم اين مدركمو بگيرم و «غيژي» بپرم امريكا. داداشم روز شماري ميكنه.
o سيتزنه؟
o چو جور.
o كارش چيه؟
o نمايشگاه داره.
o سربازيت چي؟
o تموم كردم.
دراين هنگام گارسن با سيني غذا نزديك شد و مشغول چيدن آن روي ميز شد. ليلا و فرهاد هر دو ساكت و صامت به غذا خيره شدند. گارسن قبل از رفتن گفت:
- روس بيفه، فرمايشي نداشتيد؟ كه فرهاد گفت:
- نچ.
ليلا وقتي به تكه گوشت كباب شده و پوره سيب زميني و نخود فرنگي و ذرت پخته كنار آن خيره شد گفت:
- فرهاد ، تو هميشه اينجا غذاميخوري؟
- هروخ تنها باشم.
- مث امشب؟ فرهاد كه گير افتاده بود گفت:
- منظورم مامانه. اگه بياد تهران نميذاره من بيرون غذابخورم.
- مامانت شماله؟
- آره. از تهران خوشش نمياد. راستي بنظر تو بهتر نيس كمي نون سفارش بديم تا مث كباب كوبيدهء خودمون بذاريمش لا نون؟
- هر چي تو بگي.
حال فرهاد چنگال بدست دستش را بالا برد و به گارسن اشاره كرد كه سرگارسن باعجله پيش آمد و پرسيد:
o فرمايشي داشتين؟
o بله، يه كمي نون داغ تندوري.
o الساعه.
حال ليلا از فرهاد پرسيد:
- مامانت با كي زندگي ميكنه؟
- با داداش بزرگم.
- چكار ميكنه دادشت؟
- كشاورزي ميكنه. پنبه كاري دارن. وضعش توپ توپه.
نان داغ رسيد و هردو با گذاشتن گوشت ميان نان با اشتهاي تمام بشقابها راخالي كردند. دراين هنگام فرهاد گفت:
- پس تا سربازي برادرت تمو م بشه ايران مي موني؟
- چيزي نمونده. پايه يكه . دوسه ماه ديگه مرخص ميشه. بايد بريم تا دير نشده بره دانشگاه. ميخواد بره «هاروار». آخه ددي خيلي اصرار داره كه دانشگاشو تموم كنه بعد بياردش پيش خودش. حال گارسن با سيني ديگري بطرف ميز آمد و گفت:
- «چاكلت كارامل» . امري نداشتين؟
- نه.
در اين هنگام ليلا و حشت زده گفت:
- واي خاك عالم . بكل يادم رفت كه مامي را چشم براه گذاشتم. مبايلتو بده ببينم.
فرهاد موبال را داد. ليلا شماره را گرفت و پس از گذشت سالي صدايي جواب داد:
- بله؟
- مامي، واقعآ «اسكيوزمي». اين «آكاشا» اينقدر تعريف هاي با مزه داره كه من حواسم بكل رفت. مامي منو «اسكيوز» كن. «اوكي»؟ مي بينمت، «اوكي»؟
بعد رو به فرهاد كرد و گفت:
- مامي تا يه فيلم بزبون اصلي نبينه خوابش نمي بره.
- چه فيلماي دوست دارن؟
- جديد اشو. امشب داشت «تايتانيك» نگاه مي كرد كه فرهاد گفت:
- إ؟ بگمونم منم كاستشو تو ماشين دارم. اسم خواننده اش نك زبونم بود ها؟ ده بگو.
- سولي ديون.
- آفرين. خوب يادت آمد.
- همساده ددي ايناس.شيش ماه پيش كه امريكا بود چند بار اومده خونه. راسي فرهاد بغير اين مغازه كارديگه هم داري؟
والله، نميخوام خودموزياد درگيركنم. اما دس اين اون چند تومني دارم.
o درآمدش چطوره؟
o بدك نيس.
o وقتي رفتي امريكا لابد يكيو زير سر داري؟
o زير سر كه ندارم اما دنبالش ميگردم. شرط اولش اينه كه راضي باشه بياد امريكا.
حال گارسن با آخرين كورس غذا آمد و قهوه فرانسه را روي ميز چيد و با تعظيم رفت. فرهاد فنجان ليلا و خود را پركرد ورو به ليلا كرده گفت:
- راستي ليلي، پيش اينكه برسونمت نمي خواهي شماره تو بدي؟
- راستش من به مامي قول دادم كه تا ايرون هسم با هيچ پسر خودموني نشم. چون من خيلي زود خاطر خواه ميشم. مامي ميترسه دندونم پيش طرف گير كنه و ايرون موندگار بشم. اما شمارهء سلمونيم ميدم. هروقت كاري داشتي باون بگو. اون پيغموتو زودي بمن ميده. بعدش خودم بات تماس مي گيرم.
سپس شماره تلفن كوكب خانم را باو داد و متقابلا كارت بوتيك فرهاد هم گرفت.
در اين هنگام فرهاد با اشاره دست سر گارسن را احضار كرد و صورت حساب را خواست. بهنگام پرداخت انعام جانانه اي هم باقي گذاشت. وقتي از رستوران بيرون آمدند اتومبيل هم با موتوري روشن حاضر و آماده بود. پس از پرداخت انعام پاركينگ دار، فرهاد اوپل كورسا را در دنده گذاشت. درجه حرارت بيست درجه سانتيگراد بود. در اين هنگام فرهاد «كاست ها» رادر دامن ليلا ريخت تا كاست تايتانيك را پيدا كند. و لي در آن فاصله زماني پيدا نشد. وقتي به اول زعفرانيه رسيدند فرهاد پرسيد:
- از اين ببعدشو تو راهنمايي كن كه ليلا گفت:
- باشه و بعد از پيچيدن به چند كوچه و پس كوچه گفت:
- منو همين جا پياده كن اما وانيسا. بعد دستش را دراز كرد و ضمن دست دادن با فرهاد گفت:
- «گوتباي» كه فرهاد هم گفت:
- گودباي.
فرهاد ضمن حرف شنوي از ليلا تصميم گرفت تا رفتن ليلا به داخل خانه صبر كند. بهمين جهت به بهانه عقب و جلو كردن آنقدر ايستاد تا ليلا زنگ را بصدا در آورد. در باز و ليلا هم داخل خانه شد. البته ليلا زيرچشمي مواظب فرهاد بود و صداي ترمز ماشين را مقابل خانه شنيد.
در آن ساعت يازده شب غرش موتور اوپل كورسا با آن اگزوز دستكاري شده مثل موتور هواپيماي جت بگوش مي رسيد.
پایان فصل اول
قشنگ رامسراست ورامسر قشنگ. ملكه زيبايي. جوان و دلربا و الهه آرامش. نيم تاجي زمردين بر گيسواني بلند و الوان . دوچشم سبز روشن. از بالاي پرده اي رنگ برنگ. چشماني افسون كننده. همچون مغناطيس. او درصبحدم ساكت است همانند چشمانش. شتابي در بيدار شدن ندارد. حتي پرندههايش هم لطيف آوا هستند. رامسرساعات دلنشين صبحدم را با هيچ چيز سودا نميكند ودلهره و اضطراب بدل راه نميدهد. در عين حال با رهروان بامدادي كوچه پس كوچه هاي باغهاي نارنج و ترنج نجوا ميكند. درختاني كه حتي در ارديبهشت هم چند نارنج محض نمونه عرضه ميكنند-- هديه اي همراه با عطر بهار نارنج مدهوش كننده. در طلوع آفتاب نيم تاجش رنگين كمان است. گرچه رفت و آمدي در كوچهها نيست اما اگرباشد بخت با چنين رهروي دمسازاست چون رامسر نگاه ميكند و حرف ميزند.در آن صبحدم و در ميان آن كوچه مشرف بدريا احدي نبود مگر زاغچه هاي بالاي درختان نارنچ وترنج . دراين هنگام صدايي رسا گفت:
اي رهگذربكجا ميروي؟ فریدگفت:
براي ديداررامسرآمده ام. گفت:
من رامسرم. نيم تاجم را ديدي؟ فرید گفت:
آري. ولي چهره ات را نديده ام. گفت:
چشمانم چي؟ فرید گفت ديدم و مسحور شدم. اما طالب بيش از اين هستم. گفت:
ما دل شكن نيستيم.
دمي نگذشت كه در كوچه اي فرعي دري باز و بسته شد، صدايش درسكوت صبحگاهان تا فرسنگ ها رفت. لحظه اي بعد فرید پيشاپيش خود رهروي ديد. ميخواست فرياد بزند: رامسر؟ ولي لب فرو بست. او بي آنكه سر برگراند كيفش را بروي شانه انداخت. وقتي دستش براي تنظيم بند كيف بالا رفت لباسش كشيده شد و اندامش از زير جامه نمايان تر گرديد. ميانش باريك، باسنش گرد و پر، با تمامي خطوط پوشاك زيرين. شانه اي باريكتر از باسن و موهايي جمع شده در زير مقنعه. قامتي بلند مثل سرو هاي حاشيه راه. وقتي شانه را بالا انداخت تا بند كيف سرجايش قرار گيرد نيمرخي از سينه اش پديدار شد. لباسش چسبان بود. او هم دو نارنج برسينه داشت. سايه بسايه هم مسير شدند. فریدميخواست زير لب بگويد: رامسر بگذار تاچهره ات را ببينم. اما يادش آمد كه رامسر گفته بود: ما دل شكن نيستيم؟ فرید با خود گفت:
اين ساعت بكجا ميرود؟ در این لحظه فریدشنيد كه گفت:
دانشگاه.
آن دختر كنار خيابان ايستاد. اتوبوس رسيد. وقتي سوارميشد بي آنكه نگاه كند دستش را بنشانه خدا حافطي تكان داد و ضمن آن تكه كاغذ مچاله شده اي را بر زمين انداخت. پس از حركت اتوبوس، فرید با عجله به ايستگاه رفت و كاغذ را برداشت خواند وسربالا گرفت و اتوبوس را بدرقه كرد. از پشت شيشه عقب دختررا ديد كه بفرید نگاه ميكرد. لبخندي برلب داشت. او رفت. فرید يادداشت را بازكرد. باور نميكرد .نوشته بود: تا من برگردم برو شنبه بازار. شب ترا خواهم ديد. فرید ميخواست فرياد بزند: چگونه؟ ولي اتوبوس رفته بود. فرید بكوچه بازگشت. روي كنده درختي نشست. آنچه دیده و شنیده بود برایش باور کردنی نبود. بارها و بارها يادداشت را خواند. برخاست. تا شنبه بازار ساعتها وقت داشت. داخل باغ هاي بي ديوار حاشيه كوچه شد. رفت تا به بن بستي رسید. داخل باغي خانه اي ديد. كنار خانه تنه درخت كهن سالي مورب برزمين افتاده بود. درون اتاق مزاري ديد. بدروديوار بنا نگاه كرد. در انديشه بود كه اين قبر مدفن كيست. اینک صدايي را شنيد كه گفت:
او شيفته ما بود. درون تنه از هم شكافته اين درخت مآوا گزيد. در بطن اين درخت از باد و باران در امان بود. روزها آنقدر بچشمان ما نگاه میكرد، كه خورد و خوراك را از ياد میبرد. ولي ما برايش مائده اي ميفرستاديم. سالها بر شاخ و بن اين درخت نشست و طلوع و غروب آفتاب و ماه را نگريست. با ما سخن ميگفت تا روزي جان بجان آفرين تسليم كرد. آسمان متآثر شد. صاعقه اي نازل گرديد درست بر پيكر آن درخت. فرید گفت:
ولي او كنار تو جان سپرد. صاحب صدا از جواب طفره رفت وگفت:
راستي امشب ترا بخانه اي دعوت ميكنند.
فرید بخانه آمد ولي بداخل ساختمان نرفت. گاز سفري را از صندوق عقب ماشين در آورد وبعد پركولاتور و ساك حاوي صبحانه را. ميز سفري را كنار باغچهء غرق ازگلهاي لادن گذاشت. پس از آماده شده قهوه آنرا در ليوان چيني دسته دار ريخت. سپس ليوان را بدست گرفت و به آسمان نگاه كرد. درآسمان آبي بدون اب، ر ديد كه نيم تاجي از پس مهي صبحگاهي نمايان است بعدچشماني را ديد. لحظه اي بعد چهره اي را در پس پرده اي ديد. چهرهاي كه بيشتر به نقاشي هاي ميناتوري ديوان حافظ و رباعيات خيام شباهت داشت. پس از چند ثانيه انگشتان كشيده اي پرده را كنار زد ولي مه صبحگاهي آرام آرام پايين آمد. اول چشم ها و بعد چهره را پوشاند، اما پيش از پوشيده شدن، آن چهره حرفي زد. فرید لبخواني كرد. ديد ميگويد: باميد ديدار امشب. ساعت از ده بامداد گذشته بود كه فرید روانه شنبه بازار شد. وقتي داخل بازار شد احساس كرد روي آدم ها يا از ميان پاي آدمها و در برخي از موارد از لابلاي دست و پاي آنها مثل ماهي عبور ميكند، عبوري عاري از سنگيني و


